










|
|



گفتی که میبوسم تو را گفتم تمنا میکنم
گفتی اگر بیند کسی گفتم که حاشا میکنم
گفتی اگر از بخت بد ناگه رغیب آید ز در؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا میکنم
گفتی که تلخی های می .گر ناگوار افتد مرا ؟
گفتم که با نوش لبم آنرا گوارا میکنم
گفتی چه میبینی بگو در چشم چون آیینه ام ؟
گفتم که من خود را در او عریان تماشا میکنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما میکند
گفتم که با یغما گران باری مدارا میکنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی میخرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا میکنم...
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گفتم : برو ؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا میکنم ...
گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم ؟
گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا میکنم ...
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد
زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی
حس کنی که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی
که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات و خیس کنه
اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی
گل من باغچه ی نو مبارک....................
سلام به همه ی
دوستا ی گل خودم و
همراه های همیشگی وبلاگ
هالی اول یه معذرت خواهی باید از
دوستان بکنم به خاطر اینکه یه مدت وبلاگ
تغییر آدرس می داد از این به بعد دیگه تغییر
آدرس نمیده و همینجا هست و منو سیما جون
هم با همدیگه آپ می کنیم وبلاگ رو اینم
اولین پست منه که توی این وبلاگ
میزارم امیدوارم که ازش
خوشتون بیاد یک شعر
هست از
مریم حیدر زاده


























































روز خلقت
همه ي ملائکه گرد هم جمع شده بودند و همه از تصميم خداوند آگاه بودند
هريک چيزي مي گفتند :
پروردگارا قلبي به وسعت درياها به او عطا کن ...
پرودگارا ذهن او را مبتکر و خلاق خلق کن ...
پروردگارا زيبايي توصيف ناپذيري به او عطا کن ...
پروردگارا دستانش را قوي و پر از مهر گردان ...
پروردگارا چشمانش را روشن و نگاهش را عميق قرار بده ...
و خداوند او را آفريد....
باز هريک از فرشتگان چيزي گفت :
فرشته ي اولي گفت :
آه معرکه است ....
| حيف نيست مي خواهيد اين موجود زيبا را از ميان ما ببريد ؟؟!! ...
فرشته ي دوم با نا اميدي گفت :
حداقل دوبال از جنس نور بدهيد تا ....
فرشته ي سوم حريصانه جلو آمد و گفت :
بگذاريد کمي بيشتر نگاهش کنيم ...
و خداوند با لبخند انگشت به سوي آينده کرد و ....
دخترک زانو در بغل رو به زمين خيره شده بود
بعضي از فرشتگان ساکت شده بودند
و عده اي ديگر از غفلت خود شرمسار
و عده اي باز بر حکمت خداوند احسنت مي گفتند
ناگهان ....
صداي هلهله ها بلند شد
آسمان برق زد
شکوفه ها به پرواز در آمدند
کوهها پاي کوبي کردند
درياها نعره کشيدند
بادها فرياد ذوق سر دادند و ....
و صداي گريه ي نوزادي در فضاي اتاق طنين انداز گرديد
بفرمایید کیک ... !!!![]()


اینم از کادو ها ... !!!![]()

چند لحظه صبر كن ...........
مي روم براي هميشه..!؟
به آنان كه بعد از من مي پرسند بگو كه يك وصله ناجور بود!
يك حماقت تصادفي!
و حالش از همه تان به هم مي خورد!!
در خيابان ها فرياد مي كشيد و سيگار مي كشيد و تا پك اخر سر حرفش مي ماند..................!
به ياد داري روزي كه بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون؟!!!
كه يه موقع نامردي اشكاتو ببينه و بخنده....
گفتم: اگه بارون نيومد چي؟
گفتي: اگه چشماي قشنگت بباره اسمون گريه اش مي گيره.....
گفتم: وقتي اسمون چشام بباره قول ميدي تنهام نذاري؟
گفتي: باشه....
اما افسوس كه امروز من دارم گريه مي كنم ولي اسمون نمي باره
و تو هم اون دور دورا وايستادي داري بهم مي خندي....
خيلي نامردي......

برون نمي رود از خاطرم خيال وصالت
اگرچه نيست وصالي ولي خوشم به خيالت

![]()